زن زیادی

شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٧

آرایش (گا)ه

رویمرفته و روی هم نرفته آدم حواس پرتی هستم، اما آرایشگاه که می روم یادم هست که mp3 player   و یک کتاب یا مجله با خودم ببرم. یک جوری باید فرار کرد از دیدن و شنیدن بعضی چیز ها. همیشه که نمی شود آدم توی دلش بخندد و خوش خوشانش بشود. یک جاهایی هم حرص می خورد. از زیبایی بدم نمی آید، زیبا شدن را هم دوست دارم. زنانگی هایش را هم. گاهی یک جور هایی آیینی و لذت بخش می شوند حتی. اما از اینکه بشود تنها کاری که بلدم بدم می آید. از اینکه تنها دغدغه ام باشد متنفرم. از اینکه به خاطرش هزار و یک کار بکنم ...

کتاب که دستت باشد می توانی گوش دخترک را که سه تا سوراخ دارد نبینی. آهنگ توی گوشت هم نمی گذارد صدای صحبت کردن آن زن با موبایل را بشنوی. ( هر چند گاهی سر وکیلش داد می زند و می خواهد تا قران آخر مهریه اش را از « مرتیکه بی همه چیز» بگیرد و تو مجبوری بشنوی!!) .

چقدر نشنیدن خوب است!

می شود کلی ذوق کنی از اینکه هیچ چیزت شبیه هیچ کس اینجا نیست. نه کوله پشتی سنگین ات ، نه شلوار لی روشن ات ، نه کفش  های سفید ات که رویشان یک ریسه گل گلدوزی شده و تو عاشق تک تک آن گل هایی.

گیرم نفهمی نوبتت شده و یکی دیگر از خانم های زرنگ (!!) به جایت بنشیند. تهش این است که چند صفحه دیگر رگتایم را می خوانی،... یا چند آهنگ دیگر از کورش یغمایی و نیروانا گوش میکنی. بدک هم نیست... نه؟

زن زیادی
 
شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٧

بعضی ها

بعضی آدمها صدایشان خوب است. بعضی آدمها کتاب هایشان خوب است. بعضی ها وبلاگشان خوب است. بعضی ها چت کردن های نیمه شبی شان خوب است. بعضی ها شعر خواندنشان خوب است. بعضی ها « فیلم دیدن با آنها » خوب است . بعضی ها «  گوش دادنشان به غرغر هایت » خوب است. بعضی ها « گوش دادنت به غرغرهایشان » خوب است.   بعضی ها « چای خوردن با آنها» خوب است. بعضی ها « بازی کردن با موهای آدم » شان خوب است. بعضی ها « سیگار کشیدن با آنها » خوب است. بعضی ها « نگاه کردن به دست هایشان وقتی تایپ می کنند » خوب است. بعضی ها  « اسکل کردن اون آقاهه که تو کافی شاپ منو رو میاره  با آنها » خوب است. بعضی ها آشپزی شان خوب است. بعضی ها « آشپزی کردن برایشان » خوب است.بعضی ها « جیغ کشیدن با آنها در قله کوه » خوب است. بعضی ها « غش و ضعف کردن برای چال های گونه ات » شان خوب است. بعضی ها « دیدن آدم در ربدو شامبر لیمویی » شان خوب است. بعضی ها « زیر چانه شان را ببوسی» خوب است. بعضی ها مردن شان خوب است. بعضی ها « بمیری برایشان » خوب است.

 

چی؟

نه دیگر. شرمنده.

زن زیادی
 
یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦

عنوان بی عنوان

تاحالا فکر کردیم چرا و چه طوری ساخته شدیم؟  اصلآ تا حالا شده آرزو کرده باشید که از روزیکه نطفه آدم بسته می شه ، حافظه داشتیم و الان همه چیز یادمون بود؟!

 من که خیلی دوست دارم یادم می بود چه طوری بنا شدم!(انگار تخت جمشیدم؟!) اگر می شد که  لحظه ی با شکوه ساخته شدنمو یادم می اومد خیلی باحال می شد.احتمالآ یه شبی بوده مثل همه ی شبای دیگه که بابام با چشمای بسته به یاد یه زن دیگه مامان جونمو میکرده و مامانم  هم به یاد  خوشگلترین هنر پیشه ی مرد زمان خودش  بوده و تو رویاهاش زیر اون داشته می داده در حالیکه پدر بنده داشته کالری می سوزونده (با توجه به علایق مامانم احتمالآ من کمی از وجودم رو مدیون مرحوم فردین هستم)  و خلاصه یه زوج در عمل با کمک یه زوج در خیال دست به دست هم دادند و   بدون کوچکترین مشورتی منو ساختند و پس انداختند.اگه میشد این چهار نفرو در اون لحظه الان به یاد می آوردم .......

و از همه جالبتر اینکه اگه می شد همه چیز و می فهمیدیم و بعدشم  می تونستیم به یاد بیاریم  چه قدر خاطراتمون متفاوت می شد. مثلآ اگه یادمون بود که از کجای بابا در می آییم  با سر میریم کجای مامان و بعدشم با سر از همونجا خارج میشیم چقدر نقاط تاریک تو خاطراتمون داشتیم!!! و یا اونجا که وقتی تو شکم مامانمون بودیم هر شب یه دیو یه چشم می اومد یه تف مینداخت بهمون و می رفت. من که اعصاب ندارم احتمالآ باهاش دست به یقه می شدم ، بالاخره یا میزدم یا می خوردم!!!  نه بابا همون بهتر که چیزی نمی فهمیدیم وگرنه موقع به دنیا اومدن باید شاهد رنج و درد مامانمون می بودیم و احتمالآ اگه نوزاد باحالی بودیم باید بهش می گفتیم "مامان جونم ببخشید که یه حال و حول کوچولو رو اینجوری کوفتت کردم".  از همه بدتر اگه فهم و شعور داشتیم موقع تولد وقتی تو قنداقمون خرابی می کردیم و مامان بازش می کرد که عوضش کنه چه قدر خجالت می کشیدیم و عرق شرم رو پیشونی کوچولومون می نشست!!!

حالا فکر کنیم اگه ما آدما (فقط آدما و نه موجودات دیگه) به جای دو نفر محصول چهار یا حتی پنج نفر بودیم اونوقت من چه جوری ساخته می شدم.. البته  نه تنها من بلکه همه آدما یه جور دیگه ساخته می شدیم. فکرشو بکنید!!!! چهار پنج نفر باید جمع میشدند و مارو می ساختند.  اوه اوه چه بکن بکنی میشد اون وقت!! مثلآ اسپرم یکی مسئول ساختن اسکلت آدم بود یکی دیگه عضلات و ماهیچه ها اون یکی قلب و عروق و یکی اعصاب و خلاصه یکی هم تعیین جنسیت بچه. به به چی میشد...

 خوبیه این مدلی این بود که اولآ مامان چه حالی می کرد و دوم اینکه به بهونه ی خوشگل و سالم به دنیا اومدن بچه، همواره بهترین مردا رو انتخاب می کرد و از همه مهمتر اینکه دیگه به راحتی بچه درست نمی شد ، چرا که ، از اون جایی که آدما دو نفرشون به زور همدیگه رو تحمل می کنند چه برسه به  پنج نفر، در اینصورت جمعیت آدمهای  کره زمین احتمالآ  زیر حتی یک  میلیون نفر بود. شاید هم به سر نوشت  دایناسور ها دچار و  تا حالا منقرض شده بودیم!!!

  حالا بر عکسشو تصور کنید اگر مثلآ به جای دو نفر ، هر آدمی به تنهایی قدرت تولید مثل داشت کره ی زمین میلیونها سال پیش از شدت فشار جمعیت منفجر شده بود .

نکته ی جالبتر اینکه در اینصورت ادیان آسمانی چه احکام و قوانینی برای  امورات جنسی مردم  وضع می کردند و مردان خدا (روحانیون) در کلیه مذاهب چه چرندیاتی سر هم می کردند...

 گاهی فکر میکنم اگر ما آدما بر عکس زنبورهای عسل زندگی و تولید مثل می کردیم هم خیلی باحال بود.  مثلآ هر پنجاه سال یک آدم "نر" به دنیا می اومد و بقیه نوزادان ماده می شدند و این یک نر ، همه ماده ها رو بارور می کرد (و دیگه نمی تونست حاشا کنه هر شب با یه نفره)  و هر ماده ای با یه بچه پس انداختن از دنیا می رفت و زنهای کارگر بچه ها رو بزرگ می کردند و..... مطمئنم همه ی مردا با تصور این حالت آرزو میکردند چنین چیزی وجود داشت و خودشونم همون  یه دونه مرد موجود بودند....

در این صورت دیگه هیچ خونه یی ساخته نمی شد که کمتر از تعداد زنان زنده ، اتاق خواب داشته باشه!!! (تصور کنید زنها چه جنگهای خونینی در تاریخ برای تصاحب اون یه دونه مرد به راه انداخته بودند که جنگهای صلیبی و جهانی 1 و 2 رو شرمنده میکردند)

حالا که اون طوری نیست و این طوریه! (واقعآ نمی دونم خوشبختانه یا بد بختانه).

 اما ببینیم اگه مثلآ من به جای ایران توی جزایر آدم خوار آفریقا به دنیا اومده بودم  چه طور می شد. اگه یه آدم خوار متولد شده بودم  احتمالآ  حالا به جای این مانتو های بی ریخت و روسریهای چندش آور، یه تیکه پوست پلنگ مینداختم زیر نافم و موهامم وزوزی و شونه نشده میریختم دور سرم و برای گذروندن اوقات فراغت، راه میافتادم تو جنگل  دنبال جک و جونورا . از نظر سلیقه غذایی هم  به جای قرمه سبزی و زرشک پلو با مرغ ، عاشق بلعیدن فلان جای آدمای سفید پوست به طور کاملآ خام  بودم!!! فکر بد نکنید  بابا داریم مسئله ی محل تولد رو بررسی می کنیم.  چند وقت پیش در یک برنامه ی تلویزیونی دیدم که ژاپنی ها چیپس سوسک می خوردند، احتمالآ من اگه اونجا متولد و بزرگ شده بودم حالا  از این چیزا می خوردم.... حالا فکر نکنید من خیلی شکمو هستم که مثالهام همه راجع به خوراکیه!!!

همه ی اینارو گفتم و مخ مبارکتونو کار گرفتم که بگم بابا جون تولدمه این روزها!!! سی و هفت سال و نه ماه میگذره  از اون شب رویایی که ...................

 

زن زیادی
 
جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦

روز غیر جهانی مرد

روز غیر جهانی مرد "ایرانی" مبارک!!!

 (برای افراد بالای 25 سال )

(از بی جنبه های محترم خواهشمندم از خواندن این مطلب صرف نظر فرمایند)

 دیر زمانیست که در جوامع صنعتی مدرن و به طبع آن در جوامع غیر صنعتی غیر مدرن من جمله جامعه ی ما ، بحث های بی شماری راجع به زن رواج یافته است. روز زن ، حقوق زن ، نقش زن در خانواده ، زن و مشاغل اجتماعی ، بیماریهای زنان و ... من جمله مباحثی هستند که حول محور زن می چرخند و بانوان عزیز سراسر جهان را سر کار میگذارند . با این تفاسیر آنچه مرا بر آن داشته که این سطور را برای شما عزیزان بنگارم همانا اجحافی ست که بر مردان روا می دارند(؟؟!!!؟؟؟) حالا اگر از اختصاص یک روز به مرد که جدید الاحداث نیز می باشد بگذریم ، هیچ صحبت دیگری از مردان عزیزمان(!!) نمی شود. برای نمونه نه به حقوق مرد در جایی پرداخته شده نه به نقش این ارگانیزم (!) در خانواده . حتی علم پزشکی هم خیلی به مرد نپرداخته ، مثلآ مامایی مردانه و یا غیره وجود ندارد . لذا این حقیر فقیر قصد دارد با نگاهی به مردان حالی به ایشان داده و جبران مافات بنمایم.

از نظر فیزیولوژی مرد موجودیست از دسته ی مهره داران، رده ی پستان خواران (بخوانید پستان داران) و گروه آدمیان . مردان در هر مرحله از زندگی مشخصات خاصی دارند . برای مثال در کودکی به شدت جفتک می اندازند و مرتب خواهران و برادران خود را به باد مشت و لگد می گیرند. حال اگر خواهر یا برادری برای کتک خوردن نیابند به در و دیوار و کودکان دیگر ضربه وارد می کنند. به شدت عاشق ماشین و تفنگ و مردان افسانه ای چون سوپر من و اسپایدر من و زورو و غیره می باشند. در برهه ای از دوران کودکی خود از پدر زیاد خوششان نمی آید چون عشق مادر را تمام و کمال می خواهند. به نوجوانی که میرسند احساس تمامیت می کنند اما بزرگتر که شدند پی می برند که در نوجوانی نیمچه مردی بیش نبو ده اند. تا اینجا این موجودات هنوز مرد نشده اند و بعد از بالغ شدن است که راه و رسم مردانگی را می آموزند. اینجاست که مردان به دو دسته ی نا مساوی تقسیم می شوند: مردان ایرانی وبقیه مردان دنیا !!!

 اما این دسته بندی که از اختراعات و اکتشافات نویسنده می باشد بی سبب نیست. مردان ایرانی تفاوتهای عمده ای با سایر مردان دنیا دارند و آن اینست که آنچه که برای خود نمی پسندند برای سایر همجنسان خود می پسندند و ایضآ آنچه بر دیگران نمی پسندند بر خود روا می دارند. برای نمونه، چشم مردان ایرانی تمام زنها را بر انداز می کند جز زنی که به خود آنها تعلق دارد ولی از اینکه مرد دیگری زنانشان را با چشم خود بچرد ، چنان خون در عروقشان قلیان می کند که بعضآ دست به خشونتهای سنگین نیز می زنند. ( هموطنان شمالی از این قاعده اخیر مستثنا می باشند) ...

تفاوت دیگرمردان ایرانی با سایر مردان دنیا اینستکه اکثر غریب به اتفاق مردان ایرانی تظاهر به زن ذلیلی می کنند اما به هیچ وجه زن ذلیل نمی باشند چه بسا که که اینان استثمار گرانی هستند که جسم و روح و احساس و عمر زنانی که به نحوی شریک زندگی شان هستند را به یغما می برند و در هر مسئله و مشکلی گر چه در ظاهر حق را به زن میدهند ولی در دراز مدت و یا حتی در کوتاه مدت جایی نمی خوابند که سردشان شود و همه چیز به نفع آنان تمام میشود!! توجه داشته باشید که در هر بازی آنها برنده واقعی و زنان بازنده واقعی هستند.

 مورد دیگری که باز هم در مردان ایرانی به وفور دیده می شود و در مردان غیر ایرانی ، نه اینکه اصلآ نباشد اما خیلی کمتر دیده می شود (دلیل آنرا پس از مطرح کردن مسئله عرض کرده و به سبب شناسی این معضل خواهم پرداخت) مسئله ی خیانت به شریک جنسی است. البته منظور بنده این نیست که همه ی مردان ایرانی خائن می باشند ، هستند مردانی که یا ریخت و قیافه ی مناسب نداشته و زیادی خوش سلیقه اند که فرصت خیانت برایشان مهیا نمی شود ، یا اینکه هوش اجتماعی لازم برای مخ زنی را ندارند و یا وضع مالی شان افتضاح است و البته بعضی ها هم با چنان عقاید افراطی در مورد جهنم و بهشت بزرگ شده اند که جرآت اینکار را ندارند که البته رژیم انسان دوست جمهوری اسلامی به داد این دسته از متدینین رسیده و با مشروع کردن صیغه حالی بس مثبت به اینان عطا فرموده. آری! خیانت به شریک جنسی برای مردان ایرانی چنان عادی شده که شاید در باور بعضی هاشان هرگز نگنجد که چه عمل کثیف و دور از انسانیتی را مرتکب می شوند. اینان تنوع طلبی و تعویض مداوم شریک جنسی را حق مسلم خود می دانند ( حتی مسلم تر از انرژی هسته ای) و پر واضح است که برای رسیدن به این هدف مجبورند مدام به اطرافیان خود دروغ بگویند.

 من همینجا به خواهران عزیزم اندرزی می دهم و آن اینستکه که اگر شریک جنسی تان دروغگو میباشد شک نکنید که از خیانت نیز ابایی ندارد. دلیل دروغ گوییشان هم اینست که اغلب اینان خود را سوای همجنسان خود می دانند و چنان ذهنیت مثبتی از خود درطرف مقابل ایجاد می کنند که دلشان نمی خواهد خلاف این امر بر طرف مقابل ثابت شود و از طرفی هم نمی خواهند شریک جنسی خود را از دست بدهند که مبادا مرد دیگری وی را تصاحب کند که علت اصلی این امر همانا عشق می باشد اما نه عشق به شریک جنسی بلکه عشق به خود. بله مرد ایرانی جز به خود و آلت جنسی اش به هیچ کس و هیچ چیز دیگر عشق نمی ورزد و اگر دیدید مردی می گوید عاشق شماست شما اینطور تعبیر کنید که در حال حاضر شما وی و آلتش را ارضاء می کنید و همواره منتظر بمانید که فرد دیگری برای این منظور یافت شود.

مردان غیر ایرانی اغلب سعی نمی کنند خیانت خود را پنهان کنند و معمولآ شریک جنسی سان زود به این خیانت ها پی برده و جدا می شوند و علت اینست که اینان به ایجاد ذهنیتی متفاوت از آنچه هستند در طرف مقابل مبادرت نمی ورزند و همان چیزی هستند که به نظر می آیند و اگر وفادار به نظر بیایند اغلب وفاداری را پیشه می کنند و بالعکس، لذا نیازی نمی بینند که به انواع و اقسام دروغ و نیرنگها متوسل شوند تا طرف متوجه ریا کاریشان نشود!!! و دیگر اینکه مردان غیر ایرانی از اینکه شریک جنسی شان با دیگران باشد بر نمی آشوبند و حقی که برای خود قایلند را به دیگران نیز عطا می فرمایند!!!

آقایان محترمی که این مطلب را می خوانند لطفآ آرامش خود را حفظ بفرمایند گر چه همه می دانیم که حقیقت امریست بس تلخ اما بعضی چیز های تلخ و بد مزه هم تحملشان انسان را به دنیای نشئگی میبرد...

خدمت آقایان عزیز عرض می کنم که شمایان صد البته محاسنی "هم" دارید که بی انصافی می باشد که مروری بر آنها نشود ، برای مثال برای شما قابل تحمل نیست که خانمی نیاز به کمک داشته باشد و شما بی تفاوت از کنارش رد شوید(البته تبصره اینست که آن زن مال شما نباشد) . شما بسیار در پول دادن و بذل و بخشش به خانمهای عزیز سخاوتمند می باشید و اصلآ هم تقصیر شما نیست اگر بانوان محترم عاشق پول و زیور آلات و زرق و برق های مزخرف دنیوی هستند. وظیفه شما پول درآوردن است و دل خانمها را به دست آوردن ، الباقی مربوط به مشکلات اخلاقی خانمها است و بنده همینجا همه ی حق را در این زمینه به شما می دهم. دیگر اینکه در سینه ی شما قلبی به لطافت برگ گل و نازکی بالهای پروانه می تپد و مهربانی و عاطفه در وجودتان چنان موج می زند که اگر ببینید خانمی به شما نگاه پر تمنا دارد اصلآ و ابدآ نمی توانید به وی نه گفته و دلش را بشکنید چرا که شمایان را اعتقاد بر اینست که دل شکستن هنر نمی باشد!!!! البته باز اینجا ایراد یک تبصره ضرورت دارد و آن اینست که آن خانم شریک عشقی یا جنسی خودتان نباشد !!! چرا که اگر خانمی حماقت کرده و شما را دوست بدارد بلایی به روزگارش می آورید که آن سرش نا پیدا...و تازه معتقدید که گور بابای عشق و دوست داشتن، حتی اگر آن خانم احمق شما را از ننه تان هم بیشتر دوست بدارد. دلیلش را البته بنده که نفهمیدم لذا از آقایان محترمی که این مطلب را می خوانند و اینجانب اطمینان دارم که این بلا را به سر چند نفر آورده اند ، تقاضا می کنم در قسمت نظر خواهی دلایلی که به ذهنشان می رسد را مرقوم بفرمایند.

 اینک می پردازم به مسئله ی روز مرد. این مردان محترم رئوف سخاوتمند ، که در تمام طول تاریخ واقعآ در حقشان اجحاف شده بود و هیچ روز مردی برایشان تعبیه نشده بود به سرعت دست به کار شدند و روز مردی برای خود ساختند که هر چه زن و روز زن و ... زن را از رو برده اند اما سوالی که مطرح می شود اینست که "(بابا کو مرد)" که روزش باشد؟! حالا روز پدر یک چیزی!!!! به هر حال میلیونها پدر "ایرانی" داریم که من به همه ی پدرهای محترم بدون در نظر گرفتن اینکه این پدران چگونه "مردانی" هستند ، تبریک و تهنیت عرض می کنم!!! البته اگر "مردید" روزتان را جهانی کنید .

زن زیادی
 
سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦

روابط از منظر اقتصاد

  از نظر من علم اقتصاد تو دنیا حرف اول و آخر رو میزنه میگی ؟ الآن ثابت میکنم:

عاشق شدن و آغاز يك رابطه در واقع نوعي سرمايه گذاريست.

عشاق نيز سرمايه گذاران آن.

فرمولهاي زير شما را در اين سرمايه گذاري ياري ميدهند:

احتمال عاشق شدن = احتمال (منافع خالص عاشق شدن + در دسترس بودن + تجارب عشق پيشين)

منافع خالص = منافع كل- هزينه كل

منافع كل = ( اقناع ) برآورده شدن (نيازهاي عاطفي+ نيازهاي سرگرمي + نيازهاي جنسي + نيازهاي مادي)

نيازهاي عاطفي = نيازهاي اجتماعي + نيازهاي معنوي +نيازهاي امنيتي + نيازهاي عزت نفس

نيازهاي مادي = نيازهاي اوليه + نيازهاي جنسي + نيازهاي مادي.

نيازهاي مادي = مادي گرايي و پول پرستي.

نيازهاي اوليه = غذا + سرپناه +حمل و نقل.

نيازهاي امنيتي = پشتيبان و تكيه گاه در برابر مشكلات و استرسها.

نيازهاي اجتماعي = پذيرش + وجهه ومنزلت اجتماعي + دسترسي به برخي افراد و منابع.

نيازهاي عزت نفس = پذيرش خود + اعتماد بنفس +رضايت شغلي + خود ارزش نهي.

نيازهاي سرگرمي = تفريح + سرگرمي +خوشگذراني.

هزينه كل = هزينه (جستجو + طرد شدن + تحقيق + حفظ ونگهداري + فرصت)+ ريسك بر هم خوردن رابطه

هزينه جستجو = جذابيت شما + مهارتهاي اجتماعي شما+ هزينه زمان + هزينه مالي

هزينه طرد شدن = (اعتماد بنفس + تعداد طرد شدگيهاي پيشين) 

هزينه تحقيق = شناخت خود + تواناييتشخيص + مجاورت.

هزينه ابقاء (حفظ) رابطه = هزينه احساسي + هزينه زمان  اقناع نيازهاي عاطفي + نيازهاي سرگرمي

 + نيازهاي مادي + هزينه مادي بر آورده سازي نيازهاي مادي، تفريحي و عاطفي.

ريسك بر هم خوردن رابطه = خطر طردشدن + هزينه جدايي براي  شما.

هزينه طرد شدن = حساسيت نسبت به طرد شدن = (مصونيت نسبت به طرد شدن)-= اعتماد بنفس + تعداد طرد شدگيهاي پيشين.

هزينه بر هم خوردن رابطه = هزينه احساسي حاصل از آن + هزينه ماليآن + منافع كل از عشق فعلي

+ هزينه سرمايه گذاري بروي عشق فعلي + هزينه جايگزيني عشق جديد

هزينه جايگزيني عشق جديد = هزينه جستجوي عشق جديد+ هزينه طرد شدن از سوي عشق جديد

+ هزينه تحقيق براي عشق جديد.

تعهد معشوق = منافع خالص آينده معشوق از شما + منافع خالص آينده معشوق از عشق ديگر

 + هزينه بر هم زدن رابطه فعلي از سوي معشوق

تعهد = منافع خالص آينده - منافع خالص آينده از عشق ديگر + هزينه جدايي.

جذابيت = ظرفيت اقناع نيازهاي ديگران + كاهش هزينه عاشق شدن ديگران + جبر موقعيت فرد + زيبايي ظاهر

 + خصوصيات شخصيتي + استقلال + هوش هيجاني + جذابيت فيزيكي + شباهتها و اشتراكات + شهرت    

ترجمه عبارات به معادل اقتصادي آنها: 

بهتر فعلا با هم دوست بمانيم = من در حال ارزيابي و بررسي ميزان منافع خالصي هستم كه از سوي تو عايد من خواهد شد.

تو خيلي بامزه هستي = تو نيازهاي سرگرمي من را با استفاده از شوخ طبعي بر آورده ميسازي.

جدايي از تو براي من غير ممكن است = هزينه جدايي و بر هم خوردن اين رابطه براي من بسيار سنگين است.

ما عاشق هم هستيم = تبادل منافع خالص ميان ما در توازن قرار دارد.

من شيفته مردان قد بلند و ورزشكار هستم = من به مردي نياز دارم كه قادر باشد از من و فرزندانم محافظت كند.

من ديگر نميتوانم با تو ادامه دهم = من معتقدم كه منافع من هنگامي كه با تو باشم

پايين تر از هزينه جستجو، هزينه حفظ رابطه و ريسك بر هم خوردن رابطه است

و يا آنكه: من معتقدم كه من موقعيت اين را دارم كه با فردي

كه منافع خالص بيشتري نسبت به آنچه تو عايد من ميكني آشنا گردم.  

زن زیادی
 
شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦

........

از باور های دروغین گذشتم

از افسانه های عشق گذشتم

از خوابهای آشفته شبهای هراس

به صبح حقیقت رسیدم

باران غبار چشمانم را شست

من اکنون می بینم

شبی که ندانسته نطفه ی بودنم بسته شد

و طپش زندگی در قلبم به صدا درآمد

سحر گاهی که ورودم را

به دنیای معما ها با گریه ای آغاز

و در آغوش مادرم دوباره به خواب فرو رفتم

تو با من بودی؟

بچه گیهای معصوم

پر از صداقتهای مومن

پر از قهرمانهای جاودان

زمانی که خوشبختی

در پرواز پروانه های رنگی بود

تو با من بودی؟

وقتی که یاس زندگی

با پرواز پروانه ها به هوا نرفت

و خنده در چشمهای مهربانت مرد

تو با من بودی!

لحظه ای که اولین بار چشم در آیینه دوختم

و در حیرت بودنم فرو رفتم

تو با من بودی؟

وقتی به پوچی قهرمان های داستان

 ایمان آوردم

و به دنبال معنای پاکی

 در چشم آدمها خیره شدم

و تفسیر صداقت را

در کتاب زندگی  دورویی یافتم

تو با من بودی!

قهرمان ها در چشم من مردند

صداقت در دستهای دورویی له شد

خوشبختی در دستهای پرنده ها نبود

و خدا

 در لا به لای ابر ها خانه نساخته بود

معما های زندگی

 یکی پس از دیگری حل شد

اما..................

اما معمای وجود تو بزرگتر و بزرگتر از باورم گشت

زن زیادی
 
شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۳

سالي ديگر....

 


و باز هم سالي ديگر و سفره ي هفت سين و سبزي پلو ماهي شب عيد و ديد و باز ديد و عيد بازي. و باز هم دعا هاي تكراري ، ادعا هاي پوشالي. سالها  مي گذرند نه فقري از دنيا رخت مي بندد و نه ظلم و جوري. نه همه سال خوبي خواهند داشت و نه دعا هاي ديگر براورده مي شوند. فقط و فقط عمر مي گذرد . پوچ و تهي از راز هستي ، سال ها را سپري مي كنيم و در دنياي حقير خود روز را به شب ، شب را به روز ، روز را به هفته و ماه را به سال مي رسانيم. سال جديد كه آغاز مي شود خود و زندگي مسخره مان  را نو نوار مي كنيم و به رخ ديگران مي كشيم  و مشتي حرف و حديث و نصيحت حواله ي هم مي كنيم كه بيست روز بعد خودمان هم آن حرف ها را نه به ياد مي آوريم و نه باور داريم درست مثل قول و قرارهايمان.


سال كه نو ميشود مرا به ياد قبرستان مي اندازد كه هر وقت گذرمان به آنجا مي افتد و آخر خط را يك جورهايي حس مي كنيم كمي به خود مي آييم  و مهربان تر و رئوف تر از هميشه مي شويم. همين حس زود گذر را در ابتداي سال نو داريم اما همين كه سيزدهمين روز را پس از نابودي طبيعت پشت سر گذاشتيم همان آدمهاي كثيفي مي شويم كه هميشه بوديم و..............


نمي دانم كجاي اين قضايا جاي تبريك دارد كه در ديد و بازديد هاي زوركي خود كه گاهي از شكنجه نيز زجرآور تر است مدام آنرا بر ديگران و خودمان مبارك مي نماييم؟! چه چيز اين قصه ي تكراري قرار است مبارك شود؟


لحظه ها را به بطالت مي گذرانيم و در آخر هر سال به جاي سوگواري بر از دست دادن بهترين و بي بازگشت ترين سرمايه مان ، جشن مي گيريم و ابلهانه لبخند خوشبختي مي زنيم و ادعا ي شادي مي كنيم!!!!!


آري سالي ديگر فرا رسيد. من شاد نيستم زيرا عمر من به سرعت مي گذرد و من هنوز نمي دانم در كجاي اين عالم هستي هستم. نمي دانم چه هستم. نمي دانم كجايم. نمي دانم  اگر ميليارد ها سال نوري از زمين مصيبت زده دور شوم به كجا خواهم رسيد و ترس من از اينست كه هرگز ندانم  و گذر سالها جز تشديد اين ترس براي من چيزي ندارد.


اما.................اما افسوس كه بايد اداي خوشبختي را در بياورم و مثل احمقها لبخند روي لبهايم بنشانم و از صبح اولين روز سال جديد  تا روز سيزدهم هر كه را براي اولين بار مي بينم سالش را مبارك بگويم ، مثل اينكه اگر قرار باشد مبارك نباشد با گفتن من مبارك مي شود و يا اگر قرار است مبارك باشد با نگفتن من نا مبارك مي شود . بعد هم به ديدار كساني بروم كه سر تا سر سال حالي از من نمي پرسند  و بعد هم روز بعد آنها به ديدار من بيايند و كلي مرا زحمت بدهند و بروند تا سال ديگر سر و كله شان پيدا نشود.


حالا اگر ممكن است سال نو تان مبارك !!!


 

زن زیادی
 
جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳

سر

”سر“ يکی از کاربردی ترين لغات زبان فارسی می باشد. بسياری از صفات و تعداد قابل ملاحظه ای از افعال با استفاده از اين لغت دو حرفی ساخته می شود.مضاف بر اين بسياری از اعمال و گفتارمان با ”سر“ سروکار دارد. مثلآ وقتی می خواهيم حال کسی را بپرسيم می گوييم : سر حالی؟.اگر کسی را دوست نداشتيم و ايضآ از وی نفرت ذاريم می توانيم وی را سر به نيست کنيم و خيلی خونسرد به باز ماندگان وی سر سلامتی دهيم.اگر حوصله مان سر رفته ميتوانيم ملت را سر کار گذاشته و کيف کنيم تا سر حال گرديم.يا اينکه سر به سر آدم های سر به زير بگذاريم و سر گرم شويم.

موارد ديگر اينکه مثلآ بچه که جيش دارد او را سر پا می گيريم.مزاحم را دست به سر می کنيم.از دستورات بعضی ها سر پيچی می کنيم.از دست ترافيک سرسام ميگيريم.بعضی ها  را سر کيسه می کنيم.برخی را سرافکنده ميکنيم.از ديدن اسکناس سبز سرمست ميشويم ،از بچه پس انداختن سر افراز .با مادر شوهر سر سنگينيم و با مادر خودمان سر دماغ.برای کسی که سرش به تنش می ارزد سر و دست ميشکنيم در حاليکه کسی که سرش به تنش زياد است را مدام از سر باز می کنيم.به هم سرکوفت می زنيم و يکديگر را سرافکنده می کنيم.

 توی سرکسی که حرف سرش نمی شود ميزنيم.سر به هوا را سر به راه ميکنيم و عذب اوقلی ها را زن می دهيم که سر و سامان بگيرند!!!! بعد هم مدام به زندگی خصوصی اشان سر کشی می کنيم .

سر تا سر زندگی سعی می کنيم سری توی سر ها در يباوريم و سر بلند باشيم .از آدم های سر به تو می ترسيم . و مدام سر بسته حرف می زنيم تا مردم فکر کنند خيلی سرمان می شود.

آب دماغمان را با سر آستين پاک می کنيم.سر پيچ پر سر و صدا دور می زنيم چنان که ملت به سمت صدای ماشينمان سر برگردانند.

سر سپرده و سر گشته ميشويم و سر قرار سراسيمه می رويم و سر انجام ......

ملاحظه فرموديد؟ حالا اگر سرتان رفت و از خواندن اين سطور عصبانی شديد يک لیوان آب خنک سر بکشيد  .......

سرتان سلامت.

زن زیادی
 
چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳

ميم بده

 مراجعت نمودم بعد از يک سال و اندی و کنون  مرا  ميل به ”ميمست“ و  می و ماست و متکا و مزاح و ماتيک و ماچ و مانيکور ...و مرا سخت مباهات از آن رو که  مزاحی کنم و مطلبی مرقوم و متبسم لب محزون و مفرح دل مغموم ...ليک مرگم برسد گر که بخواهم مر آزار مخاطب ، و مرا ميل نباشد به مال پرستان منکوب و متملقين منفور ، به معتادين منقول(منقلی) و مارمولک مستور و سوسکان  موذی، منزجر از متقلب ، متنفر ز مزاحم ، متکدی ، متکبر.معترض بر متظاهر، متفرعن،متوقع.

مطلبم ”ميم“ پسند است و ز من هی طلب ”ميم“  و مرا نيز به زحمت متحمل.ليک مرقومگری همچو من متخصّص، متخّيل، متبحّر، متجسّس، متمّدن، متجدّد، متشخّص، متتّبع، متخلّق، متعّهد، متفکّر، متموّج، متنفّذ، متهوّر، ......مأيوس نگردد و مرّقم بنمايد آنچه خواهد.و نشايد که بگردد متألم، متحّجر، مترّدد، متزلزل، متعصّب، متمّلق، و نه هرگز متوقّف.

ماندگار باشيد.

زن زیادی
 
پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٢

کلاس

فرصتی باز که تا چند سطری بنگارم از بهر دوستان،لکن نه سخنی از بهر گفتن و نه شوقی بهر نوشتن.چند صباحی است مرا مشغله رخصت ندهد تا که از بهرتان *آنلاين* گردم و نيز قدری کسالت مزاج،ليکن دل خوش مداريد که مرا پای رفتن نيست و از بهر شمايان عهدی نمودم با خود که تا طبرزدتان طبخ ننمايم و از بهر شب هفتتان خيرات نفرمايم،آنگاه سده ای نگذرانم،بار سفر نحواهم بستن همی...!!!

حال که رخصتی است مرا بهر نوشتن،و کوتاه زمانی خلاصی آمدم از شر *کلاس* ها،پر بيراه نشايد تا از بهرتان قلم فرسايی بنمايم در باب *کلاس*.

در ازمنه ی قديم، خلايق را سر و کاری با *کلاس* نبوده چرا که هر چه بوده مکتب بود و منبر و محضر.و آن هم جز معدودی،الباقی را مشغله ای نبود جز طلب نان.ليکن امروزه اگر خواهی در طلب علم باشی،و گرت ميل به آموختن هنر و فن، ترا بايد که رفتن به *کلاس* همی.آگر خواهی کيک و پيتزا طبخ نمايی و يا ترا جهدی است در آموختن فنون گونه گون،همانا راهی نيست جز  رجعت به *کلاس* با انبانی از پول!!!

ليکن اين با معرفت در زبان عامه و خاصه نيز فراوان به کار رود.جرا که گر ترا شلوار چروک در بر ببينند و موبايل نوکيا،و يا مرکوبت زير بيست ميليون،بدان که آخر بی *کلاسی* وگر *هر* را ز *بر*  تشخيصت نباشد ،همانا کراوات و *رونيز*ت بر قرار،تو خود **دی اند آف کلاسی*.و گر با يار عهدی است در کافی شاپ يا که در منزل دلدار،تو را بهتر نشايد زين فريبی که گويی  اهل منزل را، در *کلاسی*و نيزت ترا غيبت از هر کلاس باشد نشان از با *کلاسی*...و گر منزلت هست زير اتوبان همت،ترا شرمم آيد که گويم بی کلاسی.باری چون خواهی رسيدن به زر و زوری،بايدت با *کلاس* گردی همی،و گر زرو زوری است ترا،سرت سبز،بی نياز از هر *کلاسی*.کلاست مرا کشت ای همکلاسی ، که از بهر نمره، دايم می لاسی..........و گر سهل است ترا خواندن اين نوشتار بدان که تو هم با کلاسی و گر نه که *آی هو تو تل يو* واخ بی کلاسی....

زن زیادی
 
دوشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٢

بمب اتم

در آن قديم ها که ما دشمن نداشتيم و خيلی وضعمان خوب بود و از خاور تا باختر، يا شايد هم باختر تا خاور قاره ی پهناور آسيا جزو قلمرو پادشاهان ايرانی بود،هيچ احدی جرات نداشت فرهنگ ما را مورد تاخت و تاز قرار دهد و در فرهنگ لغتمان هم حتی يک کلمه ی  بيگانه وجود نداشت.تا اينکه عرب های ناز نازی و بشر دوست که می خواستند به تنهايی به بهشت نروند و کشور همسايه خود ، ايران را هم به سعادت برسانند،با تلی از هدايا وارد ايران شدند و در حاليکه به هر ايرانی ميرسيدند کلی او را مورد ناز و نوازش قرار داده و از او خواهش ميکردند که قبول کند با آنها به بهشت برود و فداکاری را به حدی رساندند  که گفتند لازم نيست شما زحمت بکشيد و با زبان لوس و بی مزه اتان که در عين به درد نخوری ،باعث ميشود زبان الله را هم متوجه نشويد و خدايی نکرده به جهنم برويد،کتاب بنويسيد و شعر بگوييد.آبا و اجداد ما هم که خيلی مامانی بودند،و ديدند چه کاری است که زحمت بکشند و به زبان فارسی بنويسند و يا حرف بزنند؟! حالا که اين همسايه از جان گذشته ،خيلی ناز و تر تميز با هزار خواهش و تمنا می خواهد زحمت آنرا متقبل شوند،قبول کردند و حدود دويست سال راحت بودند و مدام از جانب عرب ها مورد ناز و نوازش قرار می گرفتند و از فرهنگ غنی و پر بار آن همسايه نازنين فيض می جستند.خدا ميداند آبا و اجداد ما از اينهمه فداکاری تشکر کردند يا نه ؟ اگر نکردند تا ما از نوادگان آنها تشکر کنيم و دختران بيشتری به کشورهاشان صادر کنيم.آخر آنها بدون هيچ چشمداشتی کلی از لغات خود را وارد زبان ما کردند و چقدر زحمت کشيدند و رنجها بسی بردند تا زبان به درد نخور پهلوی را سر به نيست کردند.و خدا اين طاهريان را از بهشت بيرون کند که آنقدر شلوغ کردند و کرم ريختند که بعد از دويست سال عربهای ناز نازی قهر کردند و بدون حتی يک ميهمانی خدا حافظی رفتند کشور خودشان.از همينجا بود که ما دشمن دار شديم.همين آل طاهريان به گمانم از اولين دشمنان اين مرزو بوم بودند که مدام بر سر راه پيشرفت ايران عزيز سنگ اندازی کردند.و حالا بعد از گذشت قرنها ما هنوز گرفتار اين دشمنان داخلی و خارجی هستيم.اين دشمنان از خدا بی خبر نمی گذارند زندگی امان را بکنيم.نميگذارند ما پيشرفت بکنيم.نمونه اش همين بمب اتم.يکی نيست به اينها بگويد به شما چه مربوط است که ما بمب اتم ميسازيم ؟! ما شايد دلمان بخواهد بمب اتم بسازيم و بيندازيم وسط مملکتمان و چهار شنبه سوری بگيريم!!! اينان مدام همه چيزشان را به ما تحميل می کنند و ما اگر بمب اتم داشتيم زير بار زور نميرفتيم..اگر بمب اتم داشتيم يک دانه درشتش را توی آمريکا و يکدانه متوسط توی کانادا می انداختيم که ما را به خاطر مسائل خودمان که به آنها مربوط نميشود سين جيم نکنند.اصلآ به آنها چه مربوط که ما با خبر نگارانمان چه ميکنيم؟ شايد مردم ما دلشان بخواهد سرو کله ی خود را به درو ديوار بکوبند و بميرند، به کسی چه مربوط؟ آری ما اگر بمب اتم داشتيم خيلی خوب ميشد چون نفری يک دانه به کمر می بستيم و تا يک موتور سوار خواست کيفمان را بزند آنرا توی سرش ميزديم و کيفمان را نجات ميدايم.

از همه مهمتر اگر ما بمب اتم داشتيم زبان فارسی يا عربی را زبان بين المللی ميکرديم و خودمان اينترنت اختراع ميکرديم و کلی سايتهای سکسی درست ميکردم و ديگر لازم نبود جوانهای مظلوم ما بنشينند و زبان انگليسی ياد بگيرند و تازه کلی هم بودجه ی مملکت پس انداز ميشد و خانواده های بسياری به رفاه دست می يافتند چون مخارج ياد گيری زبان انگليسی خيلی بالاست.و من امروز رفتم برای کلاس آيلتز کلی پول دادم و هنوز دلم برای آن اسکناسهای سبز می سوزد و مدام با خود ميگفتم ای کاس ما بمب اتم داشتيم...............

زن زیادی
 
جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢

جمعه~~~~~~~~~

امروز جمعه است و من چند تصميم جمعه ای گرفتم ، اول اينکه از اين به بعد جمعه ها وبلاگم را آپ گريد کنم.تهاجم فرهنگی شدم!!!!!!!!!!!،منظورم همان به روز کردن است....

دوم اينکه در باره ی جمعه چيزی بنويسم...آخر اين جمعه روز پر موردی است.من خودم شخصآ عاشق جمعه هستم چون جمعه ها تعطيل است و من ميتوانم هر چه قدر که دلم ميخواهد بخوابم.دانشگاه و مدرسه ها تعطيل هستند و من ميتوانم يک نفس راحتی بکشم.من می توانم به پارک چيتگر بروم و يک دل سير دو چرخه سواری کنم.آخر در ايران دو چرخه سواری بانوان در خيابان های شهر ممنوع است اما در پارک آزاذ است.من که نفهميدم چرا اما ممکن است به اين دليل باشد که مردانی که به پارک چيتگر می آيند خيلی از مردان ديگر برادر ترند.((شکلک مناسبی پيدا نشد که اينجا بگذارم)).... در باره ی جمعه می نوشتم.

اری جمعه!!اين جمعه اصلآ يک جورايی است آخر اين جمعه روزی است که شبش از خودش مشهور تر است ، نماز ش که ديگر در جهان همتا ندارد چون ملت عجيب ايران در اين روز با حضور ميلياردی خود در نماز های جمعه مشغول دشمن شکنی ميشوند و امام جمعه ها هم سنگ تمام ميگذارند و مشکلات ايران و خاور ميانه و آسيا و کره ی زمين و لايه ی ازن و منظومه ی شمسی و کهکشان راه شيری و ساير کهکشان های شناخته شده و نشده را حل می نمايند.، غروبش عاشقانه و دلگير است و اصلآ اين غروب جمعه خود حديث مفصلی است.اگر شما مهمانی برويد يا مهمان بيايد که غروب جمعه خود به خود بی معنا ميشود اما اگر در خانه باشيد و جايی برای تلپ شدن نداشته باشيد و حوصله ی ديدن ريخت مهمان را هم نداشته باشيد(تلفن را هم حتمآ قطع کرديد که کسی خودش را دعوت نکند)آنوقت يک غروب جمعه ی به تمام معنا دلگير خواهيد داشت چون حوصله تان حسابی سر رفته و ....خلاصه در اين روز عليرغم اتخاذ تمهيدات خاص!!افراد زيادی همچنان تله پيسم ميشوند يعنی خانه ی ديگران تلپ می شوند.در اين روز ترافيک کم ميشود و معضل آلودگی هوا هم خود بخود حل ميشود.بعضی ها هم جمعه ها به کوه ميروند و کلی حال می فرمايند.در روز جمعه بابا ها بسيار شنگول هستند.(دليلش را نمی گويم که کسی فکر نکند من بی ادبم) .

يک مورد ديگر هم دارد اين جمعه و آن اينست که خيلی پرسپوليسی است چون  هميشه قرمز است البته روی تقويم.ديگر اينکه فقط جمعه است که می تواند اسم باشد و ما ميبينيم بعضی ها اسمشان جمعه است اما من شخصآ تا بحال نديدم کسی اسمش سه شنبه باشد.البته يک استثنا هم هست و آن اينکه من يک کسی را ميشناسم که اسمش شنبه است و فکر ميکنم پدر و مادر ايشان برای اينکه حال پرسپوليسی ها را بگيرند اين اسم را انتخاب کردند وگرنه ايشان هم در اصل همان جمعه بودند.

از فوايد و خواص جمعه هر چه بگويم کم است،در اين روز شما ميتوانيد فيلمهای سينمايی را ببينيد که همه صحنه هايش را از حفظ هستيد و از آنجا که مسولين محترم صدا و سيما ما را خيلی خيلی دوست دارندو به شعورمان احترام ميگذارند فيلمهايی را برايمان پخش ميکنند که بسيار قديمی و عتيقه هستند و باعث ميشوند اطلاعات ما تماشا چيان عزيز از تاريخ سينمای دويست سال پيش جهان کامل شود.

در روزهای جمعه يک اتفاق خيلی مهم هم می افتد و آن اينکه جاده ی چالوس-تهران يکطرفه ميشود و شما ميتوانيد بدون دغدغه در اين جاده از همديگر مدام سبقت بگيريد و برويد جلو سرعت خود را کم کنيد تا ماشين های ديگر هم بيايند از شما سبقت بگيرند!!!!!!!!!

خلاصه اين جمعه خيلی باحال است و من عاجزانه از  دست اندرکاران و مسولين عالی رتبه ی مملکتی و فرا مملکتی می خواهم که تعداد روزهای جمعه را بيشترکنند و روزهای سه شنبه را که به هيچ دردی نميخورد نيز به جمعه تبديل کنند تا هم خودشان بروند حالی بکنند و هم ما استفاده کنيم و هم با دعاهای خير ما نيمه ی ديگر بهشت را از آن خود فرمايند،در عوض ما نيز قول می دهيم که دعای پر فيض توسل مان را در روزهای چهار شنبه به جای بياوريم.

و من الله التوفيق...

زن زیادی
 
دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢

مرگ بر بی حجاب

يادمه بچه بودم يه روز با خواهرم رفتيم تو کوچه خواهرم گفت رو ديوار نوشتن مرگ بر شاه...فرداش رفتيم ديديم روش رنگ زدن.مدتی بعدش انقلاب شد و شاه رفت مرگ هم بر شاه شد ...!!!

رو ديوار سر کوچه نوشتن مرگ بر رجايی.من کلاس دوم يا سوم بودم،کوره سوادی داشتمو کسی رو هم نميشناختم.طولی نکشيد که مرگ بر رجايی هم، رفت!!!! يه کم بعد روی يه ديوار ديگه نوشتن مرگ بر بهشتی...اونم رفت.وقتی از تلويزيون ميديدم که بهشتی هم مرد ياد نوشته روی ديوار افتادم.با خودم فکر کردم لابد يه آدم خيلی مهم که از آينده خبر داره اين چيزارو مينويسه.يه روز از بابام پرسيدم کی روی ديوارا يه چيزايی مينويسه که درست در ميان؟بابام گفت ابليس!!!!

پرسيدم ابليس ديگه کيه،بابام آهی کشيد و گفت همينا که رو ديوار چيز مينويسن!!!بعد ها عادتم شده بود شعار های روی ديوار ها رو با دقت بخونم.وقتی بزرگتر شدم فهميد قضيه چيه و ترسم از شعار بيشتر شد.بعضی شعار ها هم بود که سالها رو ديوار بود اما هيچ وقت اتفاق نيفتاد،مثل:مرگ بر صدام،استقلال آزادی،مرگ بر آمريکا.......فکر ميکردم اين شعار ها رو ابليس ننوشته که درست از آب در نميان!!

امروز رفته بودم بيرون ديدم روی يه ديوار نزديک خونمون با رنگ مشکی نوشتن مرگ بر بی حجاب!!!! يه جورايی از صبح تا حالا نگرانم.هيچ بعيد هم نيست نقشه ای برامون کشيده باشند آخه تو کشوری که حجاب اجباريه ديگه بی حجاب نداريم مگر به زعم آقايون عده ای بد حجاب باشن!!! که منم حتمآ جزوشونم!!!!!!!

يه جورايی به خودم دلخوشی ميدم که اين از اون شعارايی باشه که *ابليس* ننوشته...مثل همون شعار معروف جنگ جنگ تا پيروزی....۸ سال جنگيديم يه وجب هم به قدس و کربلا نزديک نشديم...يا مثل آمريکا هيچ غلطی نمی تواند کند..........از اين شعار های کيلويی.!!!!!!!!!دعا کنيد ابليس اين شعار سر کوچه ی مارو ننوشته باشه.....آخه تو محل ما بی حجاب يا بد حجاب زياده!!!!!!!

زن زیادی
 
جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢

خانم بودن بهتره!!

شما خانمها تا حالا شده آرزو کنيد ای کاش مرد بوديد؟آقايون شما دلتون ميخواست خانم بوديد؟من يک دايی دارم که هميشه آرزو داشته زن باشه و نره سر کار.البته زن بودن در ايران مشکلات زيادی داره و انواع و اقسام محدوديتها در مورد خانمها اعمال ميشه اما با خوندن ۱۶ دليل که از وبلاگ آوای دل براتون نقل ميکنم، خانمهای عزيز اميدوار ميشن و آقايون گرامی يک کمی دلشون ميسوزه....

۱-هميشه حرف آخر را شما می زنيد.

۲-گرداننده و تصميم گيرنده تمام پستهای مهم شما هستيد.

۳-هرگز کچل نخواهيد شد.

4_درعرض چنددقيقه مي توانيد چهره خود را تغير دهيد.

5_مي توانيد به سادگي ديگران را به خدمت خود در آوريد .

6- از همه مهمتر پس از اتمام تحصيلاتتان مجبور نيستيد دو سال ازعمر گرانبهايتان
را درون پادگان بگذرانيد.


7-درانتخاب لباسهاي مردانه وزنانه آزاد هستيد .


8-حداقل 10روش علمي براي بازكردن درب شيشه هاي مربا وترشي بلد هستيد.


9- درآن واحد مي توانيد با هر دوگوش خود بشنويد.


10-مي توانيد رئيس باشيد در حالي كه به ديگران بقبولانيد مرئوس هستند.


11_مجبورنيستيد درتمام عمر خود براي كسب در آمد كار كنيد.


12_از قوه درك بالاتري برخوردار هستيد.


13_به انواع فنون رزمي براي دفاع از خود در مقابل همسرتان تسلط داريد.


14_مي توانيد بدون توجه به نياز مالي به شغل مورد علاقه تان فكر كنيد.


15_چون موجود تكامل يافته تري هستيد لزومي نداردهر روز آن را فرياد بزنيد.


16_با انقراض نسل مردها در دانشگاهها (طبق خبرهاي رسيده) انشاا… به زودي با خيال راحت و بدون دغدغه خاطر ادامه تحصيل خواهيد داد و سايرپستها را نيز فتح خواهيدكرد.

البته تو خونه ما هميشه آقا حرف آخر رو ميزنه...می دونيد چی ميگه؟ ميگه:چشم...

زن زیادی
 
جمعه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٢

سرنوشت افکار يک خانم خانه دار
آخــــــــــــــــــی!!! چند روزی می شود که چيزی ننوشته ام، اگر شما هم بوديد ظرف و ظروف به عنوان هديه ميگرفتيد مثل من دمغ ميشديد و ديگر دل و دماغی برای خلاقيت نداشتيد...بگذريم!!!!!!!! *(اگه نگذريم چه کار کنيم؟؟؟؟؟؟؟)*
امشب،سر شب خلاقيتم فوران کرده بود*((حالا هی پيام بذاريد که از خودت تعريف نکن،کی گوش بده؟؟؟؟؟؟؟؟))* اما فرصت نکردم آنلاين شوم و بنويسم...عادت هم ندارم مطلبی را دو بار بنويسم وگرنه روی کاغذ می نوشتم!!!همينجور که مغزم داشت هنر تراوش ميکرد!!!!!!!مشغول بادمجان سرخ کردن بودم به اضافه ی کارهای ديگری که برای آماده شدن شام بايد انجام ميدادم...قسمتی از افکارم را توی ماهيتابه سرخ کردم!!!گاهی هم بر مي گرداندمشان که خوب سرخ شوند.قسمت ديگرش را با آب پلو کشيدم...تيکه های خامش را قاطی سالاد کردم!!!و مراقب بودم زياد درشت نباشند ............در همين گير و دار به ياد مادرم افتادم، که چه افکاری را به خوردمان داده که ميتوانسته با آنها مثنوی بنويسد و شايد هم شاهنامه و يا حتی غمنامه،درد نامه.....فقط خدا ميداند...من مطمئنم دافنه دو موريه و آگاتا کريستی و خواهران برونته هم اگر جای مادر من بودند بک خط کتاب هم نمينوشتند.همبن مارگرت ميچل که معرف حضور همه است،باور کنيد يک چای هم برای خودش دم نکرده بود*((حالا هی پيغام نديد که چون قهوه ميخورده چای دم نکرده،چون از نظر من فرقی نداره که طرف چای خور بوده يا قهوه خور.....!!))*
بعد از آماده شدن شام بلافاصله وقت خوردن فرا رسيد و غذايی که من بيچاره دو سه ساعت صرف تهيه آن کردم در عرض ده دقيقه بلعيده شد(ما ايرانيها نصف روز غدا طبخ می کنيم و در طرفةالعينی نا پديدش ميکنيم)..........آخ که چقدر دلم ميسوخت که افکارم را جويده و نجويده قورت می دادند!!!
بعد از آن هم جمع کردن و شستن ظروف و ..........هزار تا کار ريز و درشت که بايد انجام داد،وقتی همه کارها تمام می شوند هم که ديگر توانی نميماند برای نوشتن!!!((اگر چرت مينويسم مال اينه))تازه زمانی هم که کار های خانه تمام ميشوند بايد نشست و برای کارهای روز بعد برنامه ريزی کرد،مثلآ **فردا ناهار چی بپزم،کی برم خريد،چی داريم،چی نداريم....................**
زن زیادی
 
دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢

 
يكي بود يكي نبود...يه شهري بود درندشت.كسي نمي دونست سرش كجاست ! تهش كجاست! همه جور آدمي هم توي اين شهر مي گشت. از پزشك و پروفسور بگير تا مهندس و معمار و بي سواد و با سواد. شهري و دهاتي. فقير و پولدار. يك عده ي بسيار زياد از آدمهاي جور وا جور با فرهنگهاي متفاوت!!!اختلاف نجومي در سطح درآمد ها و بالتبع اختلاف فاحش در سبك زندگي. اين شهر سرنوشت ساز كشورش هم بود آخه همه چي از اين شهر شروع ميشد و به اين شهر ختم ميشد.
توي اين شهر كثيف و شلوغ با ترافيك هاي وحشتناك و اعصاب خرد كن مردم تو هم ميلوليدند و ميناليدند.اونهم چه ناله هايي!!!! از ته دل... از شلوغي شهر-از آلودگي هوا-از كثيفي شهر و زباله هايي كه از آسمون به گوشه و كنار خيابون ها ريخته مي شد . از اين قانون شكن هايي كه معلوم نبود از كدوم كهكشان بودند و تو اين شهر قانون شكني ميكردند. مي ناليدند و ميناليدند اما كسي حاضر نبود قدمي برداره.آخه كسي خودشو مقصر نمي دونست. كسي حاضر نبود حتي چشمهاشو باز كنه و به مشكلات فكر بكنه.همه منتظربودند كه يك امامي يا رهبري يا پادشاهي بياد و براشون شهرشون را تميز كنه و تميز نگه داره. كه حق و حقوقشونو بشناسه و شب به شب بره در خونه هاشون و حقشونو بهشون بده و بره.كسي كه همه ي قانون شكن ها را سوار بشقاب پرنده هاشون بكنه و به سياره هاشون بفرسته. كسي كه توي يك چشم به هم زدن آرزوهاشون رو جامه ي عمل بپوشونه بدون اينكه خودشون خداي نكرده متحمل زحمتي بشوند.كسي كه وجدان كاري رو مثل گرد سوسك كش توي اداره ها و موسسات بپاشه. كسي كه همه كاري بلد باشه و يك تنه از عهده ي همه كارها بر بياد و در عين حال دزد و ديكتاتور هم نباشه و استعدادش رو هم نداشته باشه آخه اين مردم حال نداشتند كه به اين چيز ها رسيدگي كنند!!!! در عوض مردم اين شهر راه به راه مي رفتند پيش فالگير و رمال تا از آينده ي قشنگي كه پيش رو دارند براشون حرف بزنه. آيندهاي كه حال نداشتند يا عقلشون نمي رسيده براي بهتر شدنش كاري بكنند.حق هم داشتند چون هميشه يك موجود مافوق قدرت توي ذهنشون بود كه همه كار هارو انجام ميداده. موجودي كه ميتونست حتي اگه اين دنيا هم براشون كاري نكرد(كه معمولا هم نمي كرد) عوضش اون دنيا پارتيشون ميشد كه برن به بهشت. بعضي ها هم ميرفتند دست به دامن مردان خدا ميشدند كه شفاعت خودشون و مرده هاشونو پيش خدا بكنه...مردم اين شهر آخرش هم رنگ زندگي كه آرزوشو داشتند نديدند. هيچ كس نبود كه بياد و كاره اي بشه و دزد و ديكتاتور از آب در نياد. شهرشون هيچ وقت...........................و اين قصه ادامه دارد.
زن زیادی
 
جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢

چی شد که نويسنده شدم؟!!
سلام ميکنم به خيل خوانندگان اين وبلاگ عظيم و بی نظير در عالم وبلاگ نويسان(شکل تعجب).
خدمت شما سروران گرامی عرض کنم پس از سيروسياحتی بس طولانی در وبلاگهای مختلف به اين نتيجه رسيده ام حال که هر کس که از ننه اش قهر ميکند يک راست به سراغ وبلاگ نويسی ميرود و کلی چرت و پرت به خورد خوانندگان گرام(منظورم خودم ميباشد«شکل نيشخند»)ميدهند و پاره ای از دوستان عزيز تر از جانم پا را از اين هم فراتر نهاده و مشتی اطلاعات دست هزارم و کش رفته از وبلاگهای ديگران را درج مينمايند...اينجانب بزرگترين تصميم زندگی خود را اتخاذ نموده و برای اولين بار در زندگی پر بار خود روی به وبلاگ نويسی البته از نوع رو کم کنی آورده ام.لابد می پرسيد چگونه؟! اين موضوع را بعد ها به عرض ميرسانم...........
زن زیادی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ